در منطقهای دورافتاده در ساحل غربی آفریقای جنوبی، جایی که باد گرد و غبار را از جادههای خاکی بلند میکند، داستان زنی به نام ماریا روایت میشود. ماریا، زنی ۴۷ ساله با چین و چروکهای عمیق بر صورت و لبخندی گرم، حامل جهش ژنتیکی نادری است که تا پیش از این جز در جنوب آفریقا کمتر شناخته شده بود. این جهش، بخش مهمی از مغز به نام آمیگدالای بازال-لترال را کلسیفیه کرده و تارهای صوتی او را ضخیم و زخمی نموده است. این بیماری که به نام اورباخ-ویتِه (Urbach-Wiethe disease) شناخته میشود، اثرات عمیقی بر زندگی افراد مبتلا میگذارد؛ اما در عین حال، دریچهای منحصر به فرد را برای درک عملکرد مغز، به ویژه مرکز احساسات و تصمیمگیری، میگشاید.
با وجود چالشهای فیزیکی، ماریا زندگی عادی و فعالی دارد؛ شغل خود را حفظ کرده، خانهداری میکند و دو پسر نوجوانش را پرورش میدهد. با این حال، تستها و پرسشنامههایی که برای سنجش انتخابهای اخلاقی طراحی شدهاند، نشان میدهند که او و سایر مبتلایان به این بیماری، در موقعیتهایی که نیازمند ارزیابی دقیق پیامدها و احساسات دیگران است، به شیوهای گیجکننده عمل میکنند. این یافتهها، دیدگاههای سنتی نوروساینس درباره نقش آمیگدالا، که زمانی صرفاً «مرکز ترس» مغز تلقی میشد، را به چالش میکشد.
آمیگدالا: فراتر از مرکز ترس
آمیگدالا، ساختاری بادامی شکل در مغز، مدتهاست که به عنوان مرکز اصلی پردازش ترس شناخته میشود. این دیدگاه عمدتاً از تحقیقات بر روی جوندگان به دست آمده بود که نشان میداد آسیب به این ناحیه، واکنشهای دفاعی را مختل میکند. مطالعات اولیه بر روی موشها و رتها نشان داد که این حیوانات میتوانند بین یک نشانهی خنثی و یک شوک خفیف الکتریکی ارتباط برقرار کنند و در نتیجه، آن نشانه به تنهایی باعث ایجاد واکنش ترس در آنها میشد؛ واکنشی که با آسیب به آمیگدالا از بین میرفت.
با این حال، تحقیقات اخیر در مورد حیوانات و انسانها، تصویری پیچیدهتر از عملکرد آمیگدالا ارائه داده است. امروزه، آمیگدالا نه تنها به عنوان یک «سوئیچ ترس»، بلکه به عنوان یک «ایستگاه مرکزی بزرگ» در مغز در نظر گرفته میشود. این ناحیه شامل شبکهای از هستههای تخصصی است که به شناسایی آنچه برای ما اهمیت دارد، کمک کرده و در نهایت، ما را قادر به اتخاذ تصمیمات مؤثر میسازد. بیماری اورباخ-ویتِه، که به ویژه بخش آمیگدالای بازال-لترال را تحت تأثیر قرار میدهد، پنجرهای بینظیر به سوی این مدارهای عصبی پیچیده گشوده است. این بیماری به دانشمندان کمک کرده تا درک کنند که چگونه مدارهای مختلف آمیگدالا با یکدیگر و با سایر نواحی مغز تعامل دارند؛ نه فقط در یادگیری ترس، بلکه در قضاوت اجتماعی و تصمیمگیری.
ریشههای تاریخی و ژنتیکی اورباخ-ویتِه
بیماری اورباخ-ویتِه، که با نام «لیپوئید پروتینوزیس» نیز شناخته میشود، اولین بار در سال ۱۹۲۹ توسط پزشکان اتریشی، اریش اورباخ و کامیلو ویتِه، توصیف علمی شد. تحقیقات بعدی نشان داد که حضور این اختلال در آفریقای جنوبی به مهاجرت یک خواهر و برادر به نامهای جیکوب و اِلز کلوته از کلن آلمان در اواسط قرن هفدهم میلادی بازمیگردد. این دو با مهاجران هلندی ازدواج کردند. حدود قرن نوزدهم، یکی از نوادگان کلوته، ژن این بیماری را به جمعیت مختلطالاصلی در ناماکوآلند، منطقهای خشک در استان کیپ شمالی نزدیک مرز نامیبیا، منتقل کرد.
این بیماری یک اختلال مغلوب است، به این معنی که فرد باید نسخههای جهشیافته ژن را از هر دو والد دریافت کند تا به آن مبتلا شود. این بیماری با حداقل سی و شش جهش مختلف در ژنی مرتبط است که دستورالعملهای پروتئین ECM1 را حمل میکند؛ پروتئینی که نقشی اساسی در بافت همبند پوست دارد. افراد مبتلا معمولاً دارای پوستی کاغذی و ملتهب و ضایعاتی در تارهای صوتی هستند. همچنین، ممکن است الگوهای متفاوتی از کلسیفیکاسیون در نواحی مغز، بهویژه آمیگدالا، دیده شود که در موارد شدید میتواند منجر به صرع، پارانویا یا سایر علائم روانپزشکی شود.

تحقیقات میدانی و نتایج شگفتانگیز
دکتر جک ون هون، نوروساینتیست اجتماعی از دانشگاه کیپ تاون، دو دهه از عمر خود را صرف مطالعه بر روی افراد مبتلا به اورباخ-ویتِه در آفریقای جنوبی کرده است. تحقیقات اولیه او و همکارانش با این تصور آغاز شد که آمیگدالای آسیبدیده، منجر به افراد «ترسناپذیر» میشود، شبیه به مورد مشهور S.M. که در دهه ۱۹۹۰ مورد مطالعه قرار گرفت. S.M. با وجود آسیب شدید به آمیگدالای خود، قادر به تشخیص ترس در چهره دیگران نبود و نسبت به موقعیتهای خطرناک مانند مارها و عنکبوتها بیتفاوت به نظر میرسید.
با این حال، مشاهدات در آفریقای جنوبی نتایج کاملاً متفاوتی را نشان داد. افراد مبتلا به اورباخ-ویتِه در ناماکوآلند، اگرچه آرام و خوشخو به نظر میرسیدند، اما تستهای رفتاری نشاندهندهی پاسخهای ترس بالا و نرخ اضطراب زیادی در آنها بود. این یافتهی متناقض، دانشمندان را بهتزده کرد. یکی از دلایل احتمالی این تناقض، وجود جهش خاصی در میان افراد ناماکوآلند بود که در قارههای دیگر دیده نمیشد. کشف مهم دیگر در سال ۲۰۰۷ با استفاده از دستگاه MRI با قدرت ۳ تسلا در دانشگاه استلنبوش رخ داد؛ جایی که تیم تحقیقاتی متوجه شد آسیب در این افراد عمدتاً به ناحیه آمیگدالای بازال-لترال محدود شده است.
در مطالعات حیوانی، آسیب به آمیگدالای بازال-لترال در رتها، توانایی آنها را در ارزیابی پیامدها و تصمیمگیریهای اجتماعی تحت تأثیر قرار داده بود. این یافتهها به ون هون و همکارانش این ایده را داد که شاید آمیگدالای بازال-لترال در انسانها نیز نقشی کلیدی در ارزیابی وضعیت اجتماعی و سنجش منافع شخصی در برابر منافع دیگران ایفا میکند.

سنجش منافع شخصی در برابر منافع دیگران
برای بررسی عمیقتر رفتار و شناخت این افراد، ون هون و تیمش از ابزارهایی وام گرفته از اقتصاد و فلسفه اخلاق استفاده کردند؛ بازیها و آزمایشهای فکری سادهای که برای آشکار کردن نحوهی سنجش ریسک، پاداش و مسئولیت توسط افراد طراحی شدهاند. در یکی از این آزمایشها به نام «بازی اعتماد»، شرکتکنندگان مبلغی پول دریافت کرده و باید تصمیم میگرفتند چقدر از آن را با یک غریبه سرمایهگذاری کنند، بدون هیچ تضمینی برای بازگشت سرمایه. زنان مبتلا به اورباخ-ویتِه، برخلاف گروه کنترل، به طور مکرر و سخاوتمندانه با شرکای ناآشنا سرمایهگذاری میکردند؛ رفتاری که از دید محققان، نشاندهندهی کاهش توانایی در سنجش انعطافپذیر عدم قطعیت، منافع شخصی و نیات دیگران بود.
در معضلات اخلاقی کلاسیک مانند «مسئله ترولی»، که در آن فرد باید بین اجازه دادن به مرگ پنج نفر یا مداخله و کشتن فعالانه یک نفر، یکی را انتخاب کند، زنان مبتلا به اورباخ-ویتِه به طور مداوم از تأیید قربانی کردن یک جان برای نجات جان دیگران امتناع میکردند، حتی زمانی که تعداد افراد در معرض خطر بسیار زیاد بود. آنها این اقدام را «دردناک» توصیف میکردند، گویی که توانایی آنها در محاسباتی که شامل مبادله سود شخصی با سود دیگران است، مختل شده بود.
تحقیقات بیشتر بر روی موشها نشان داد که آمیگدالای بازال-لترال در ارزیابی ارزش اجتماعی یک انتخاب نقش دارد. به عنوان مثال، موشهای با ضایعات در این ناحیه، اهمیتی به موشهای دیگر نمیدادند و ترجیح میدادند پاداش را به تنهایی دریافت کنند. دکتر توبیاس کالنشِر، روانشناس دانشگاه دوسلدورف، که به همراه ون هون بر روی این موضوع تحقیق کرده، بیان میکند که این بیماران «نمیتوانند منفعت خود را در برابر منفعت دیگران مبادله کنند».

تأثیر متقابل نواحی مغزی
نظریهی نوظهور این است که آمیگدالای بازال-لترال به همراه قشر پیشپیشانی ونترومدیال (ventromedial prefrontal cortex) – ناحیهای که در ارزیابی پاداش و هدایت تصمیمگیری نقش دارد – با هم همکاری میکنند. این تعامل به افراد اجازه میدهد تا منافع شخصی خود را با نگرانی برای دیگران ترکیب کرده و در نهایت، رفتاری متعادل را از خود نشان دهند. هنگامی که آمیگدالای بازال-لترال آسیب میبیند، این ارتباط مختل شده و تصمیمگیریها ممکن است تحت هدایت مدارهای سادهتر و دستنخورده قرار گیرند.
این یافتهها همچنین توضیحی برای پدیدههای دیگر در مبتلایان به اورباخ-ویتِه ارائه میدهد. به عنوان مثال، علیرغم اینکه حس بویایی این افراد سالم است، در شناسایی بوها دچار مشکل هستند (آمنزیای بویایی) و از این نقص آگاه نیستند (آنوسوگنوزیای بویایی). این موضوع نشان میدهد که آمیگدالا نه تنها در پردازش هیجانات پیچیده، بلکه در یادگیری و تفسیر تجربیات حسی نیز نقش دارد.

پیامدهای بلندمدت و درک عمیقتر
بیماری اورباخ-ویتِه، با وجود محدودیتهایش، به افراد مبتلا امکان داده تا با شرایط خود سازگار شوند و حتی در برخی موارد، سطوح بالایی از ایثارگری از خود نشان دهند؛ شبیه به مورد ماریا که از دو کودک یتیم مراقبت میکرد، یا S.M. که لباس خود را به یک بیخانمان بخشید. این رفتارها نشاندهندهی پیچیدگی رابطهی بین ساختارهای مغزی و رفتار انسانی است.
تحقیقات بر روی این بیماران، درک ما را از آمیگدالا به عنوان صرفاً «مرکز ترس» فراتر برده و آن را به عنوان یک سیستم تنظیمکننده پیچیده برای رفتار اجتماعی و تصمیمگیری معرفی کرده است. این یافتهها نه تنها به درک بهتر اختلالات عصبی کمک میکنند، بلکه بینشهای ارزشمندی را در مورد ماهیت همدلی، ایثار و تصمیمگیری اخلاقی در انسان ارائه میدهند.
تأثیرات بالقوه:
تحلیل تأثیرات
مطالعات بر روی بیماران مبتلا به اورباخ-ویتِه، درک ما از عملکرد آمیگدالا را متحول کرده است. این تحقیقات نشان میدهند که این ناحیه مغزی نقشی فراتر از پردازش ترس ایفا میکند و در ارزیابیهای اجتماعی، تصمیمگیریهای اخلاقی و حتی درک و تفسیر تجربیات حسی نقش اساسی دارد. یافتههای حاصل از این مطالعات میتواند به توسعه روشهای درمانی جدید برای اختلالات مرتبط با پردازش اجتماعی و هیجانی، مانند اختلال شخصیت ضد اجتماعی یا اوتیسم، کمک کند. همچنین، این پژوهشها درک ما از مبنای عصبی رفتارهای ایثارگرانه و همدلانه را عمیقتر کرده و پرسشهای جدیدی را در مورد ماهیت «خود» و ارتباط ما با دیگران مطرح میسازند.